استعمارزدایی یکی از تحولات سیاسی بسیار مهم قرن بیستم بود که به صورت گسترده و در بیشتر مناطق دنیا بعد از جنگ جهانی دوم مشاهده شد و به پایان حاکمیت استعماری بسیاری از کشورهای اروپایی بر دیگر مناطق دنیا انجامید. این پدیده ناشی از علل و عوامل مختلفی بود
چرایی گستردگی موج استعمارزدایی پس از جنگ جهانی دوم؛
آغاز مرگ شکل کهن استعمار
6 فروردين 1404 ساعت 12:40
مولف : محمدرضا چیت سازیان
استعمارزدایی یکی از تحولات سیاسی بسیار مهم قرن بیستم بود که به صورت گسترده و در بیشتر مناطق دنیا بعد از جنگ جهانی دوم مشاهده شد و به پایان حاکمیت استعماری بسیاری از کشورهای اروپایی بر دیگر مناطق دنیا انجامید. این پدیده ناشی از علل و عوامل مختلفی بود
پایگاه اطلاعرسانی پژوهشکده تاریخ معاصر؛ پدیده و مفهوم استعمار از جمله مسائلی است که درباره آن و اینکه این مفهوم به طور دقیق به چه معناست و در چه مواردی کاربرد دارد و مصداق پیدا میکند مباحث بسیاری مطرح شده است؛ البته در بیشتر موارد از تاریخ استعمار صحبت به میان آمده و در مورد مفهومسازی آن کمتر بحث شده است. بااینحال، نظریههای روابط بینالملل امروزه راجع به آن صحبت میکنند. در واقع نظریههای روابط بینالملل در قرن بیستم تا حدودی این موضوع را پوشش داده و این پدیده را ارزیابی کردهاند.
به همان نسبت که مسئله استعمار مهم بهشمار میآید مسئله استعمارزدایی نیز از اهمیت خاصی برخوردار است. این پدیده یکی از تحولات سیاسی بسیار مهم قرن بیستم بود که به صورت گسترده و در بیشتر مناطق دنیا بعد از جنگ جهانی دوم مشاهده شد و به پایان حاکمیت استعماری بسیاری از کشورهای اروپایی بر دیگر مناطق دنیا انجامید. این تحولات دومینووار همچون بسیاری از تحولات اجتماعی، ناشی از علل و عوامل مختلفی بود که به صورت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تأثیرات عمیقی بر کشورهای استعمارگر و مستعمرات آنها گذاشت. بر این اساس، تلاش خواهیم کرد در سطور زیر چرایی آن را بررسی کنیم.
پایان جنگ جهانی دوم و تضعیف استعمارگران
یکی از نتایج و پیامدهای جنگ جهانی دوم برای کشورهای استعمارگر ضعف سیاسی و اقتصادی بود؛ امری که کمک میکرد توازن سیاسی به نفع کشورهای تحت سلطه استعمار تغییر پیدا کند و آنها بتوانند فریاد استقلالخواهی و آزادی سر دهند. در حقیقت جنگی که میلیونها کشته در اروپا و سایر نقاط جهان برجای گذاشت و سبب تضعیف اقتصادی و سیاسی کشورهایی همچون انگلستان، فرانسه، هلند و آلمان شد به روند استعمارزدایی کمک شایانی کرد. کشورهایی که نام آنها ذکر شد همراه برخی دیگر از استعمارگران به دلیل هزینههای سنگین جنگ، کاهش منابع و تخریب زیرساختها نتوانستند مستعمرات را تحت سلطه نگه دارند و بهتدریج مجبور شدند استقلال آنها را به رسمیت بشناسند. این مسئله بهویژه در مورد دو قدرت اروپایی، یعنی انگلستان و فرانسه، مصداق پیدا میکند.
انگلستان، که اصلیترین قدرت استعمارگر بهشمار میآمد و دارای بیشترین میزان مستعمرات بود، درگیر رکود و مشکلات اقتصادی بعد از جنگ شد و در این شرایط بهاجبار از بودجه نظامی خود کاست و متمرکز بر مسائل اقتصادی شد. به این ترتیب، از توان نظامی این کشور کاسته شد و در حقیقت نتوانست مسئولیت بسیاری از مستعمرات را پس از جنگ بپذیرد. از طرف دیگر فرانسه نیز که در جنگ به اشغال نیروهای آلمان درآمده بود، بهشدت درگیر فروپاشی سیاسی و اقتصادی شده بود و میطلبید که رهبران این کشور بعد از جنگ انرژی و هزینه خود را مصروف مسائل داخلی بنمایند. این امر در مورد سایر کشورهای استعمارگر هم کموبیش مصداق پیدا میکرد و دامن آنها را نیز میگرفت؛ بهویژه فرانسه که بعد از انگلستان مستعمرات بسیاری داشت. به این ترتیب، کشورهای استعمارگر نتوانستند در برابر موج مبارزات ضد استعماری تاب بیاورند و در نتیجه به استقلال این کشورها تن دادند.[1]
بیداری سیاسی و رشد ملیگرایی
بیشک یکی از دلایل اصلی گسترش روند استعمارزدایی بعد از جنگ جهانی دوم رشد افکار سیاسی و بیداری ملتهای تحت سلطه و استعمار بود. در دهههای اول قرن بیستم، تحصیلکردگان در کشورهای مستعمره با افکار و اندیشههای ناسیونالیسم و دموکراسی آشنا شدند. در میان این افراد نیز افراد بنام و شاخصی بودند که جنبشهای آزادیبخش را رهبری کردند و مبارزات برای کسب استقلال را به پیش بردند. مصداق این موضوع در ایران افرادی همچون مصدق بودند که برای استقلال و ملیکردن صنعت نفت سالها کوشیدند.[2]
البته سابقه ملیگرایی به تحولات میان دو جنگ جهانی باز میگشت. بااینحال، اغلب کشورهایی که با عنوان جهان سوم شناخته میشدند بعد از جنگ جهانی دوم و بهویژه در سالهای منتهی به دهههای 1950م و 1960م مبارزات استقلالطلبی را پیش بردند و به نتیجه رساندند. بسیاری از این کشورها تلاش کردند در قالب جنبش عدم تعهد به یک قدرت در عرصه بینالمللی بدل گردند. آنها تلاش کردند تا به عنوان یک قطب سوم مانع از سلطه دو ابر قدرت شرق و غرب، یعنی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، شوند. اولین تلاش آنها کنفرانس باندونگ در اندونزی در سال 1955م بود. وجود رهبرانی همچون جواهر لعل نهرو، مارشال تیتو، جمال عبدالناصر و سوکارنو به کنفرانس باندونگ اعتبار خاصی بخشید و تداوم راه آنها را آسانتر ساخت.[3]
کد مطلب: 25867