□ مبدأ آشنایی جنابعالی با شهید سید علی اندرزگو از چه دوره ای است؟ ویژگیها و خصال شخصیتی ایشان را چگونه یافتید؟
بسم الله الرحمن الرحیم. در سالهای 42 و 43 اعضای شاخص هیئت مؤتلفه که مرکب از چهارده پانزده نفر بودند، در شبهای چهارشنبه جلساتی را در منزلی در کوچه شترداران در خیابان تشکیل میدادند و درباره مسائل سیاسی روز به بحث و بررسی میپرداختند. آنها از نهضت آزادی هم خواسته بودند نمایندهای را به این جلسات بفرستد. در آن برهه من، آقای محمود احمدزاده و مرحوم محمد حنیفنژاد شاخه زیرزمینی نهضت آزادی را اداره میکردیم و اکثر اعلامیههای نهضت آزادی توسط ما نوشته و امضا میشد. قرار شد من از طرف نهضت آزادی بروم و در این جلسات شرکت کنم. در آن دوره مرحوم آیتالله طالقانی و مرحوم مهندس بازرگان و سایر چهره های شاخص نهضت آزادی در زندان بودند.
□ در آن جلسات چه بحثهایی مطرح میشدند؟
اولین حرفی که آنجا زدم این بود که گفتم: با اینکه به عنوان نماینده نهضت آزادی آمدهام و عضو آن هستم، ولی بسیاری از شیوههای انفعالی نهضت آزادی را نمیپسندم و به شما به عنوان یک جمعیت متقی و مؤمن که از پشتوانه مردمی خوبی هم برخوردار هستید، میگویم حیف است زیر نظر نهضت آزادی فعالیت کنید، شما برای خودتان مستقل باشید و از احزابی مانند نهضت آزادی تاثیر نپذیرید!...
□ واکنش اعضای مؤتلفه به این پیشنهاد شما چه بود؟
خیلی تعجب کردند! ولی بعد برای آنها توضیح دادم که اصولاً آدمی نیستم که روی فرد یا حزب و گروهی تعصب داشته باشم. وقتی این حرف را از من شنیدند، خیلی به بنده علاقهمند شدند و از آن موقع به بعد، همواره در جلساتشان شرکت میکردم. وقتی به من اطمینان پیدا کردند، به صراحت به آنها گفتم: حالا که حضرت امام تبعید شدهاند، مبارزه باید به صورت مسلحانه در بیاید، چون با خفقانی که رژیم ایجاد کرده است، دیگر نمیتوانیم قیامی شبیه به 15 خرداد راه بیندازیم و لذا باید کار مسلحانه کنیم. این پیشنهاد بنده هم برای آنها جالب بود...
□ و قبول کردند؟
بله، در همان جلسه بود که قرار شد افرادی مثل حاج مهدی عراقی، شهید حاج صادق امانی، آقای حاج هاشم امانی و بنده، شاخه نظامی مؤتلفه را راه بیندازیم. جلسات این شاخه در منزل یکی از اعضای مؤتلفه ــ که متأسفانه بعدها به منافقین پیوست ــ تشکیل میشدند. شهید امانی و شهید عراقی تلاش میکردند افراد مستعد برای انجام عملیات مسلحانه را، جذب کنند که یکی از آنها شهید سیدعلی اندرزگو بود. البته نمیدانستم ایشان جذب شاخه نظامی مؤتلفه شده است، تا روزی که قضیه ترور منصور پیش آمد و از ایشان هم علناً نام برده شد. رژیم هم اعلام کرد یکی دو نفر از متهمین پرونده ترور منصور فراری هستند! از آن موقع بود که شهید اندرزگو را شناختم و به ایشان علاقهمند شدم.
□ همکاری نزدیک و مستقیم شما از کی شروع شد؟ آیا ایشان هم شما را از ابتدا میشناخت؟
می دانید که مدتی بعد مجبور شدم از ایران خارج شوم و در سوریه و لبنان به فعالیتهای خود ادامه بدهم. ایشان بعدها که با هم صمیمی شدیم ،گفت: مرا دورادور میشناخته و آثارم را میخوانده است. بعد از اینکه در لبنان مستقر شدم، همکاری ما شروع شد.
□ به چه شکل؟
ایشان جوانان علاقهمند به مبارزه با رژیم شاه را شناسایی میکرد و با یک کُد با من تماس میگرفت و آنها را نزد من میفرستاد تا به آنها آموزش نظامی بدهیم. در آن برهه یک سفرهم به لبنان آمد، ولی من در زندان بودم و دیدار و تماس ما میسر نشد و به ایران برگشت.
□ ملاقات آخرتان در چه مقطعی انجام و طی آن چه نکات و مطالبی مطرح شدند؟
تا جایی که به خاطر دارم، ایشان در فاصله اسفند 56 تا خرداد 57 به لبنان آمد و با هم ملاقات کردیم. سازمان الفتح به امام اعلام کرده بود حاضر است مبارزان ایرانی را آموزش بدهد و شهید اندرزگو از این بابت فوقالعاده خوشحال بود و از آن به بعد، افرادی را برای گذراندن دورههای آموزش نظامی به لبنان میفرستاد. هنگامی که سازمان الفتح برای آموزش به مبارزان ایرانی اعلام آمادگی کرد، امام به من حکم دادند و تکلیف کردند انتخاب افراد و آموزش آنها کاملاً تحت نظر من باشد و بسیار هم به خروجیهای این اقدام امیدوار بودند. در سال 57 که امام میخواستند از نوفل لوشاتو به ایران بیایند، خدمت ایشان عرض کردم میخواهم همراه شما بیایم. امام فرمودند: «خیر! شما باید بمانید، چون این احتمال وجود دارد در این پرواز کشته شوم! امید من پس از خودم به امثال شماست که با قدرت اسلحه رژیم شاه را سرنگون کنید!»
□ شما کی به ایران برگشتید؟
بعد از پیروزی انقلاب و همراه با یاسر عرفات.
□ به خود شهید اندرزگو هم آموزش نظامی دادید؟
بله، موقعی که ایشان به لبنان آمد و از من خواست به او تعلیمات نظامی بدهم. خیلی هم علاقه داشت که کار با آر.پی.جی و اسلحه ضد تانک را یاد بگیرد. او را به پادگان بردم و از او خواستم مثل بقیه تمرین کند. شهید اندرزگو از من خواست با آر.پی.جی شلیک کنم و دقیق به دستم نگاه کرد و چون خیلی با استعداد بود، بلافاصله کار با این اسلحه را یاد گرفت. بسیار باهوش بود و سریع همه چیز را یاد میگرفت. یادم هست آموزشهای نظامی ایشان بیشتر از دو ماه طول نکشید، اما موقعی که داشت به ایران برمیگشت، کار با همه اسلحههای جدیدی را که در اختیار الفتح قرار داشت یاد گرفته بود.
خوشبختانه ما از نظر آموزشهای نظامی امکانات خوبی داشتیم الفتح و در جاهای مختلف لبنان پادگانهای زیادی داشت که بهخصوص در اواخر رژیم پهلوی عده زیادی از مبارزان ایرانی را تعلیم داد که الان بسیاری از آنها از سرداران سپاه هستند.
□ درباره انتقال اسلحه به ایران، چگونه با شهید اندرزگو قرار گذاشتید و اسلحهها را چطور به ایران میفرستادید؟
شهید اندرزگو، اسلحه را از جاهای مختلف تهیه میکرد. در لبنان تهیه اسلحه آسان بود، به همین دلیل قرار شد برای ایشان سلاح بفرستیم، مخصوصاً سلاحهای جدیدی مثل آر.پی.جی و موشکهای کوچک یا بمبهای دستی که در داخل کشور نبود. برای آموزش این نوع اسلحه، ایشان را به شهرک دامور که از بهترین اردوگاههای تعلیماتی الفتح بود، بردیم و در آنجا کار با نارنجک و تیراندازی را تمرین کرد و از این بابت خیلی هم خوشحال بود.
اسلحه را بیشتر از راه سوریه و ترکیه وارد ایران میکردیم. گاهی آنها را در کتاب و لوازمالتحریر جا میدادیم! من درباره چگونگی استفاده از سلاحها در داخل کشور سؤالی نمیکردم و وارد جزئیات نمیشدم و فقط اسلحهها را تهیه و ارسال میکردم.
□ ویژگیهای شخصیتی و فکری شهید اندرزگو از نظر شما کدامند؟ او را بیشتر با کدامین خصلتهایش به یاد می آورید و چرا؟
انصافاً ایشان بسیار انسان بزرگی بود و روح با عظمتی داشت. اولین بار که همدیگر را دیدیم، همین که سلام و علیک کردیم، سریع دستم را بوسید! پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟» جواب داد: «به خاطر نوشتن کتاب درسهایی از مارکسیسم!» شهید از گرایش دوستان و همکارانش به مارکسیسم، دل پرخونی داشت و معتقد بود این کتاب به بسیاری از پرسشها و شبهات افراد در این زمینه پاسخ میدهد و از این بابت بسیار شکرگزار بود.
انسان فوقالعاده مؤدب و متواضعی بود و برخلاف کسانی که کار مبارزاتی میکنند و بسیار پیچیده هستند، ولی موقعی که با او صمیمی میشدید، درمییافتید خیلی بیغل و غش و پاک است! ویژگیهای برجسته شخصیتی ایشان ریشه در اعتقادات و ایمان قویشان داشت. ایشان امکانات مالی فراوانی داشت، بهطوری که هزینه نشریات برخی گروههای مبارز راهم تأمین میکرد. وقتی هم به لبنان آمد، هزینه روزنامه ارگان کمیته ایرانی پشتیبانی از نهضت آزادیبخش فلسطین را بنده که سردبیر آن بودم، پرداخت کرد، اما خودش زندگی فوقالعاده سادهای داشت و یادم هست در روزهای آخر سفر، برای خرید سوغاتی، به منطقه فقیرنشین برج البراجنه رفت و لباسهای فوقالعاده ارزانی خرید. پرسیدم: «اینها چیست؟» جواب داد: «زن و فرزندانم به گردنم حق دارند و باید برای آنها سوغات بخرم!» کسانی بودند که از امکانات مالی که برای مبارزه در اختیارشان قرار میگرفت، برای زندگی شخصی خود هم استفاده میکردند، اما شهید اندرزگو انصافاً از این چیزها مبرا بود.
از نظر فکری تا جایی که امکانات اجازه میداد، مطالعه میکرد و اطلاعات عمومی خوبی داشتند و البته به خاطر نوع زندگی مخفی، امکان اینکه در جایی به شکل مداوم و پیگیر تحصیل کنند نداشتند، اما آن مقداری را که لازمه کار ایشان بود میدانستند.
□ آیا بعد از بازگشت به ایران ایشان را دیدید؟ خبر شهادت ایشان چه تأثیری بر شما گذاشت؟
ایشان در بهار سال 57 از لبنان برگشت و در شهریور ماه شهید شد، بنابراین عملاً فرصتی برای تماس نبود، مضافاً بر اینکه نوع زندگی ایشان ایجاب نمیکرد تماس دائمی با کسی داشته باشد. ایشان به دلیل هوش سرشار و تجربههای ارزشمند فراوان قطعاً میتوانستند در پیشبرد مبارزات نقش بسیار ارزشمندی را ایفا کنند. در بحرانها و برهههای فوقالعاده دشوار دست از مبارزه برنمیداشتند. با افراد زیادی در لبنان کار کردم که برگشتند و شهید شدند، اما صمیمانه بگویم برای تنها کسی که در شهادتش گریه کردم، شهید اندرزگو بود. ایشان فوقالعاده به گردن این انقلاب حق دارند و باید بیش از اینها مورد قدردانی قرار بگیرند.